pari 17
گوشه ي اتاقم كز كردم بودم و فكر مي كردم چه شد؟؟؟ توي ذهنم مي گشتم. توي گذشته ها.... توي دوران كودكي ... تصوير پدرم را به خاطر مي آوردم. هميشه همه مي گفتند من شبيه مادرم هستم. چشم هايم ... نگاهم.... من نسخه ي برابر با اصل مادرم بودم. عجيب بود كه با اين همه شباهت گاهي خودم را شبيه پدرم هم مي ديدم.
اما سعيد چيز ديگري بود. نمي دانستم چه نقطه ي اشتراكي ... چه حس مشتركي... مرا به او شبيه مي كرد.؟
حرف مادرم علامت سوال بزرگي در ذهنم ايجاد كرده بود .
سعي كردم در گذشته هايم بگردم. شايد نشاني... ردي از سعيد بيابم.
پدر و مادرم هميشه به هم احترام مي گذاشتند... اما هرگز ميان انها عشقي نديدم. با انكه در كنار هم زندگي مي كردند اما هميشه حس مي كردم از هم دورند.
پدرم مرد متمول و موفقي بود. و مادرم مهربان و دلسوز... خوب كه به گذشته بر مي گشتم مي ديدم هرگز پدرم رابطه ي پدرانه اي با من نداشت. با آنكه هرگز چيزي برايم كم نمي گذاشت اما چيزي او را از من دور مي كرد.
بارها در نگاهش ديده بودم كه دوستم دارد اما هرگز اين علاقه را ابراز نمي كرد.
و من هم به تبع از او نتوانسته بودم علاقه ام را ابراز كنم.
حتي شبي را كه براي هميشه از خانه رفت به ياد داشتم. چمدان قهوه اي بزرگي را روي زمين مي كشيد. و من همان شب تعجب كردم كه چرا سهم پدرم از اين خانه.... از اين خانواده فقط همان يك چمدان قهوه اي است.
پدرم عاشق سهيل بود. بارها ديده بودم كه عاشقانه او را بغل مي كرد و مي بوسيد... كاري كه هرگز با من نكرده بود اما حس احترامي را در چشمهايش نسبت به خودم مي ديدم كه نمي توانستم توصيفش كنم.
دلم مي خواست بخوابم و وقتي بيدار مي شوم تمام اين اتفاقات در خواب افتاده باشد.
دلم مي خواست مادرم به اتاقم بيايد و بگويد كه همه را خواب ديده ام.
حتي اگر وقتي بيدار مي شوم مادرم بگويد كه سعيد هم جزيي از خوابم بوده.
